تبليغاتX
اینجا پاریس

اینجا پاریس

بادداشتهایی از زندگی در پاریس

یادداشتهای دخترم -5

 . . . . . رفتار را ببینید و حظ ببرید !

احتمالا از این چیزا شما هم دیدین.  دلم نمی خواست این چیزها را بگم و به قول معروف توی سر مال خودمون بزنم. ولی چه میشه کرد. یه واقعیته دیگه.

 مادرم بعلت یک عمل جراحی که  چندی پیش روی یکی از پاهاش انجام شد نمی تونست به راحتی راه بره یا از پله های هواپیما بالا بره . به همین خاطر از قبل خواستیم برای او یه ویلچر درنظر بگیرند.

اولا با وجود سفارش قبلی ، در سالن فرودگاه مدتی دنبال این بودیم که ببینیم مسئول این موضوع کیه . بعضی ها ابراز بی اطلاعی می کردند و ما را به جای دیگه راهنمایی می کردند. دست آخر یک جوان اخمو و عصبانی حدود بیست و پنج شش ساله  یک ویلچر آورد و مادرم روی ویلچر نشست .  معلوم نبود از چی ناراحته.  مثل اینکه علتش هرچی هست باید ترکشش به ما مسافرای بیگناه  بخوره .

  من چرخ حمل بار را که دو جامه دان و یک ساک چرخدار دستی مان را روی آن گذاشته بودم به دست داشتم و با هم به سمت قسمت تحویل بار می رفتیم . ناگهان ساک از روی چرخ به زمین افتاد.  من ایستادم که ساک را بردارم و سرجایش بگذارم . جوانی که ویلچر مادرم را می آورد و ظاهرا می خواست کمک کند !!! ساک را برداشت و روی پای مادرم گذاشت و به من گقت شما جلو برو ما این ساک را می آوریم !!!  

     مادرم با کمال تعجب به او نگاه کرد و اعتراض کرد. من هم به او اعتراض کردم و ساک را برداشتم و روی چرخ دستی گذاشتم . اخمهای مردک بیشتر توی هم رفت. مثل اینکه نباید به او اشکال می گرفتیم و باید می گذاشتیم هر رفتار غلطی دلش می خواست انجام دهد. مردک رفتارش بدتر شد. من جلو افتادم و به طرف کانتر تحویل بار رفتم و در صف قرار گرفتم. وقتی به پشتم نگاه کردم دیدم مادرم روی صندلی در وسط سالن قرها شده و از جوانکی که قبلا وصف رفتار بیمارگونه او را گفتم اثری نیست .

من از طرفی ناچار بودم مواظب بارها باشم تا وقتی نوبتم رسید انها را تحویل بدم و کارت پرواز بگیرم و از طرفی نگران مادرم بودم . مادرم برای اینکه خیال من راحت بشه دستش را تکان داد و به من علامت داد که همانجا بمانم و بارها را تحویل بدهم.

بارها را تحویل دادم و برگشتم . صندلی مادرم را به کناری آوردم و منتظر شدم تا زمان سوار شدن برسد.  هاج و واج به هم نگاه می کردیم. از خودمون می پرسیدیم این چه وضعیه؟  دلیل این رفتارها چیه؟

فکر می کنید موضوع  همینجا تمام شد ؟ نه !!! وقتی بلندگو زمان سوار شدن را  اعلام کرد و برای خروج از سالن و رفتن به طرف اتوبوس آماده شدیم جوان دیگری که دست کمی از اولی نداشت آمد . من خوشحال شدم و تشکر کردم. برای سوار شدن به هواپیما از سالن بیرون رفتیم. تا رسیدن به محل توقف اتو بوس کمی راه بود. قسمتی از این راه بدلیل تعمیرات کنده شده بود و نخاله های سیمان و خرده سنگ روی زمین ریخته بود . جوانک دوم مثل کودکی که با یک ماشین اسباب بازی در حال بازی کردن است بدون توجه به مسئولیتی که برعهده دارد و بدون توجه به اینکه مادر من که بدن او هنوز جراحت یک عمل جراحی را برخود دارد روی ویلچر نشسته ، صندلی چرخدار را با حرکاتی نمایشی و سریع از روی خاکها و نخاله های پست و بلند حرکت داد ، از من فاصله گرفت و به اتوبوس رساند و با رفتاری غیر طبیعی ، صندلی را بالاخره با شدت و با قاطعیت !!! به داخل اتوبوس راند.

بیچاره مادرم . دهانش از تعجب به خاطر این رفتارهای بیمارگونه که معلوم نبود دلیلش چیست باز مانده بود و از ترس رنگ به چهره نداشت. با عصبانیت  به جوانک اعتراض کردم. جالب است که بدانید او هم تعجب می کرد که چرا به او اعتراض می کنم. مثل اینکه اصلا نفهمیده بود که چه رفتاری داشته وفکر می کرد شاهکار کرده  و با آرتیست بازی  تونسته کارش را به خوبی انجام بده و حالا باید انعام هم بگیره؟!!!!

    از این همه بی نظمی  در کارها ،  بی ادبی  و رفتار نا درست و غیر استاندارد و غیر طبیعی کارگران فرودگاه ، نبود آموزش و دستورالعمل که باید مسئولان هواپیمایی برای توجیه کارکنان خودشان برای روش برخورد با مسافران و بخصوص بیماران اعمال کنند (و این کار را نکرده بودند و من نتیجه اش را دیدم ! ) و همچنین از نبودن نظارت بر این رفتارها تاسف خوردم. دلم نمی خواست در لحظات خروج از کشور نوعی بدبینی و ناامیدی در ذهن من بوجود بیاید. 

از خودم می پرسیدم آیا این وضعیت برازنده ما ایرانیها هست؟ چرا رفتارها باید اینطوری باشه؟ آن جوان عصبانی و این جوان بارفتار نامتعادل مشکلشان  چی بود ؟ چرا این چیزها را طبیعی تلفی می کنیم و بهش عادت می کنیم؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 21:42  توسط نجم  | 

اللهم رب شهر رمضان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 3:16  توسط نجم  | 

یادداشتهای دخترم -4

بابام یه تاکسی گرفت و به طرف خونه راه افتادیم. چقدر خیابانها تمیز بود. همه ماشینها منظم راه می رفتند . بین دو وخط .  موتورسیکلت ها هم با سرعت روی خط و بین ماشینها حرکت می کردند.

 باخیال راحت می رفتند . 

بالاخره رسیدیم ...... این هم خانه ای که قراره توش زندگی کنیم.  پر از خالیه 

هیچ جیز نداره .بابا  به شوخی گقت : می خواستم یه چیزایی بخرم ولی ترسیدم مامان دعوام کنه. فکر کردم دست نگه دارم خودتون بیاین و کم کم بخریم.

حتی اشپزخانه اش هم کابینت و قفسه درست و حسابی نداشت. . مامان هم می خندید ولی معلوم بود خیلی هم خوشحال نیست ولی به روش نمیاره.  قرار شد بعد از استراحت بریم کمی بگردیم وچیزهایی برای امشب بخریم .

من که اصلا خوابم نمی برد. از پنجره اطراف را نگاه می کردم . برج ایفل ..... از دور پیدا بود از اونطرف هم خیابانها پیدا بود. هر چند دقیقه صدای قطار می امد . مربوط به مترو بود که در نزدیکی ما روی زمین می آمد و از دور دیده می شد . صداش زیاد اذیت نمی کرد . کم کم بهش عادت می کردیم.

بابام توضیح داد که چطوری می تونیم از خط های مترو استفاده کنیم. خیلی جالب و مرتب بودند. ۱۴  خط که تمام پاریس را از شرق به غرب و شمال و جنوب به هم مربوط می کرد. خط ۱۴هم بدون راننده بود .  باید دیدنی باشه . دور پاریس هم یک حلقه بود. یک اتوبان به اسم پریفریک که مثل یک حلقه دور پاریس کشیده شده و مرز پاریس و حومه را مشخص می کنه .

از اون بالا داخل محوطه مجتمع آپارتمانی را که در اون زندگی می کردیم نگاه کردم. چند تا بچه سیاه وسفید مشغول بازی بودند. سرسره ، الاکلنگ ، نیمکت و چمن . دلم می خواست برم پایین و باهاشون اشنا بشم .

حدود ساعت 6 بعد از ظهر راه افتادیم. به یک فروشکاه بزرگ که در نزدیکی های خونمون بود رفتیم. مامان کمی خوراکی خرید. همه غذاها اماده و بصورت کنسرو هست.  نان باگت ،  پنیر و . . .  انتخابش سخته. دهها نوع پنیر .  دهها نوع شیر و ماست . بابام یکی دو نوعشو که شناخته بود بهمون نشون داد و از اونها خریدیم. بقیه اش را باید کم کم بشناسیم . همینطوری نمیشه خرید. چون ترکیباتشون فرق می کنه . از گوشت ذبح اسلامی هم خبری نبود.

برای خرید گوشت یا مرغ که ذبح اسلامی شده باشه و برای مسلمانها هست باید به جای دیگری می رفتیم. قرار شد یه روز دیگه بریم. فعلا کمی ماهی خریدیم. ماهی های خوبی دارند. بهترینش ماهی سومون هست که هممون ازش خوشمون اومد.

شبیه همون سالومون خودمون . اما تازه تر و خوشمزه تره .

جاتون خالی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 11:35  توسط نجم  | 

یادداشتهای دخترم -3

۲۳ مرداد به سمت پاریس حرکت کردیم . می ترسیدم.  زبان مقصدم را بلد نبودم . جایی که می رفتیم برام ناشناخته بود. تعریفشو شنیده بودم اما همه چیز برای من مبهم بود. هم شوق داشتم و هم اضطراب .

پرواز طولانی هم که خسته کننده است و کار را سخت تر می کنه. . . . .  دعای سفر  . . . آموزشهای ایمنی ....  درهای خروج اضطراری . . .رعایت حجاب اسلامی  و . . . بخصوص وقتی آدم کاری برای انجام دادن نداشته باشه .

من و برادرم با مادرم کنارهم بودیم. با برادرم سر این که کداممون کنار پنجره بنشینیم بحثمون شد. بالاخره قرار شد نوبتی از پنجره بیرون را نگاه کنیم. در پروازهای دیگه معمولا هر دوتامون از پنجره فاصله می گرفتیم و اهمیت نمی دادیم . ولی اینجا فرق می کرد. به خودمون می گفتیم دریای سیاه و جاهای مختلف اروپا از بالا دیدن داره . اتفاقا همینطور هم بود مثلا زمینهای کشاورزی خیلی منظم کنار هم چیده شده بودند. در کشور ماهم این صجنه ها دیده می شه اما زمینها خیلی پراکنده و کج و معوج هستند. عرض و طولشون هم قاطی پاتی دیده می شه. ولی اینجا انگار که زمین را از یک طرف مثل کیک قاچ زده اند . مستطیل های کنار هم و مرتب ..... هوا هم خیلی صاف بود . به اندازه ای که خیلی چیزها را می شد به راحتی ببینیم.

 یک فیلم سینمایی در طول پرواز نمایش داده شد ولی تکراری و بی مزه بود.  نقشه ای که توی هواپیما نشان داده می شد هرچند دقیقه مشخص می کرد که چقدر از راه را رفته ایم.  بالاخره از مرز خارج شدیم . با کمال تعجب دیدم بعضی از خانمها از جاهاشون بلند شدند و روسری ها و مانتوهای خودشون را در آوردند.

 من تا آن موقع  چنین چیزی ندیده بودم. حسابی تعجب کردم . حق داشتم . برام تازگی داشت. به مامانم نگاه کردم. مادرم با سکوت به من نگاه کرد. یک دنیا پیام توی نگاهش بود.

   هرچه بی توجهی این خانمهای هموطن را می دیدم و اینکه چطوری روسری هاشون  را مثل یک تکه پارچه بی ارزش برمی دارند و توی کیفشون می چپانند ـ ، به گره روسری ام بیشتر علاقه پیدا می کردم. 

بالاخره بعد از 5 ساعت پرواز به فرودگاه اورلی رسیدیم.  بقیه هم که تا حالا کمی خودداری کرده بودند روسری ها را برداشتند. وقتی سرم را بالا کردم دیدم همه چیز فرق کرده .  انگار آدمهای جدیدی جای قبلی ها وارد هواپیما شده اند.

از پله های هواپیما پایین آمدیم . یک زن فرانسوی یک تکه مقوا را که روی ان به زبان فارسی خوشامد نوشته شده بود جلوی خودش گرفته بود : " سلام ، خوشامدید" و در انتهای پلکان ایستاده بود. لبخندی هم بر لب داشت و به تک تک مسافران سلام می کرد

احساس خوبی بهم دست داد.

این جمله با خط بدی نوشته شده بود که معلوم بود یک ایرانی اونو ننوشته  ولی نشون از روش خوبی داشت که اثر روانی خوبی روی مسافر خارجی تازه وارد داشت. البته معلوم شد مربوط به یک تور بوده که از مسافرای خودشون استقبال می کردند.

   از قسمت کنترل ویزا گذشتیم و به قسمت تحویل بارها آمدیم. بابامو از دور دیدم . براش دست تکون دادیم چمدانها  را تحویل گرفتیم و از سالن خارج شدیم. و دیدار با بابا تازه شد...........

 مثل اینکه بابا هم نفس عمیقی کشید. البته به روش نمیاره که از دیدن ما خوشحاله.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 0:39  توسط نجم  | 

یادداشتهای دخترم -2

 

الان که سه سال از زندگیمون  در پاریس می گذره  وفتی خوب نگاه می کنم می بینم خیلی برای من مفید بود و دید مو عوض کرد.

شروعش غیر منتظره و پیش بینی نشده بود. این سفر تجربه ای بزرگ برای من و خانوادم بود. احساس  می کردم بعضی چیزها را بیشتر از سن خودم می فهمم. فکر نکنید دچار خود بزرگ بینی شده ام . نه . باور کنید اینطور نیست. اصلا طبیعت سفر اینه که آدم نگاهش فرق می کنه و وقتی مسایل را با هم مقایسه می کنه به درک جدیدی می رسه . بخاطر همین هم در دین ما برای سفر سفارش زیادی شده.

بخصوص وقتی آدم مدتی یکجایی باشه و خیلی چیزها را عمیقتر بفهمه مسئله از یک سفر توریستی فراتر می ره . در واقع ادم در اونجا زندگی می کنه.

چقدر حرف داشتم و دارم. این سفر دید عمیقی به من داد تا دو کشور با دو فرهنگ متفاوت را با هم مقایسه کنم. 

در همین اول کار می خوام خلاصه ی  تجربمو به همه دخترها و پسرهای همسن خودم اینجوری بگم که : "قدر و ارزش فرهنگ خودمونو بدونیم. در آرزوی اونور آب وقتمونو تلف نکنیم."

 نمی خوام بگم اروپا یا هرجای دیگه اونور آب بده.  نه . حتی باید گفت نکات مثبت زیادی را  میشه در آنجا یاد پیدا کرد و یاد گرفت. منظورم اینه که ارزشهای فرهنگی و اخلاقی خودمونو یادمون نره. خیلی چیزها داریم که اونها ندارند. اونها دایم دارند سعی می کنند برای خودشون سابقه و تاریخ و فرهنگ بتراشند. درحالیکه ما داریم و شاید قدرشو اونطور که باید نمی دونیم.

در این مدت چیزهای زیادی دیدم. افرادی با شخصیت های مختلف . نظم و بی نظمی . عاطفه و قساوت . نظافت و کثافت. آرامش و نا ارامی . آسانی و دشواری . اخلاق و بی اخلاقی . زیبایی و نازیبایی و . . . .

وقتی دیدم که می تونم حرفهامو به این صورت در اختیار دخترها و پسرهایی که به اینجور بحث ها علاقمند هستند قرار بدم خوشحال شدم . با کمک و تشویق خانواده ام / شروع کردم به نوشتن .

نمی دونم می تونم همه چیز را که توی ذهنم هست بنویسم یا نه ولی قول می دم تمام تلاشمو بکنم که صادقانه و بی طرفانه بنویسم. نه قصد تبلیغ برای اونها را  دارم نه قصد بدگویی و گفتن خلاف واقعیت. همه خوباشو میگم هم بداشو.

از دریافت نظراتتون خوشحال می شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 14:21  توسط نجم  | 

یادداشتهای دخترم-1

 فکر کردم اگه بخوام این وبلاگ را فقط با یادداشتهای خودم تکمیل کنم ممکنه یک قرن طول بکشه تا اون موقع حتی اگه من باشم دیگه دچار آلزایمر شده ام  و چیزی یادم نمیاد . شما هم از معطلی زیاد  دیگه  از من و وبلاگ من نا امید شدین .

دختر من هم که انقدر مشغول درس و دانشگاهه که فعلا وقت نمی کنه وبلاگو فعال نگه داره.

بنا بر این ازش خواستم بصورت دستی برای من بنویسه و من در فواصل نوشته های خودم مطالب او را هم بذارم روی وبلاگم.

پس تا وقتی بتونم یادداشتهای خودمو مرتب کنم بهتر دیدم در فواصل از "یادداشتهای دخترم" با همین تیتر و با شماره مسلسل مستقل خودش  استفاده کنم.  

البته ازش اجازه گرفتم توی بعضی جملاتش از نظر ادبی (نه از محتوایی ) دستی ببرم .

 نه اینکه ادبیاتیش خوب نیست . برعکس خیلی هم خوب می نویسه(آخه بخش عمده این استعدادش به بابای محترمش شباهت داره - بخشی از اون هم به مادر محترمه اش )

بلکه به این خاطر که با حال و هوای بقیه مطالب هماهنگ تر بشه .

امید وارم براتون قابل استفاده باشه .

منتظر باشید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 13:27  توسط نجم  | 

یادداشت هشتم - ورود عیال و بچه ها

۲۳مرداد 

تا ظهر باید به اورلی برم. همسر نازنینم ، دختر گلم و پسر عزیزم امروز میاند و به جنگ تنهایی تقریبا سه ماهه من میرند. خونه رونق می گیره ، شاید یه غذای درست و حسابی هم بخوریم.

یه چیزایی توی این مدت خریدم ولی هنوز خیلی چیزا برای راحتی بچه ها کم داره. خدا کنه توی ذوقشون نخوره .   اولین نگاه سرنوشت سازه.

دو سه روز گذشته راههای اورلی را روی نقشه شهر چند بار تمرین کردم  که اشتباه نکنم. کمی هم زودتر راه می افتم که وقت کافی داشته باشم .

از ایستگاه باستیل  (bastille)  با خط 5 تا میدان ایتالیا (place d' italy) از اونجا با خط 6 

 denfert   rochereau  بعدش هم یا قطار یا اتوبوسهای اورلی.

مسیر طولانیه اما سخت نیست چون نقشه های خوبی هست و همه چیز هم سرجای خودشه  

بعدا سرفرصت باید در مورد سیستم حمل و نقل عمومی اینجا حسابی براتون بنویسم که ببینیم مشکل ما توی کشورمون دقیقا چیه. به قول دوستام  آدم اگه بی سواد هم باشه از رنگهای نقشه ها  و علامتهای مشخص و منظم می فهمه چی کار باید بکنه و علاوه بر این ساعتشم اغلب اوقات می تونه با حرکت متروها و اتوبوسها تنظیم کنه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 0:46  توسط نجم  | 

شهر شنگول

 
عيدتون مبارک 

 امشب تو خيابونهای شهرمون غلغله بود 

 مردم، شاد و عاشق ، به شوق انتظار یوسف زهرا ، به اشتیاق مهر و عدالت مهدی فاطمه لبخند بر لب داشتند.

ترافيک خیلی سنگین بود.   مردم از خونه ها زده بودند بيرون  و توی خیابونهای اصلی و فرعی و توی کوچه پس کوچه ها ، دستشون  پر از شیرینی و شربت و نقل و شکلات بود که به عابران و مسافران خودرو ها تعارف می کردند.

آتش بازي زيبا هم در چند نقطه جریان داشت که گرچه خیلی کم دامنه و کوتاه بود ولی نشون می داد مسئولان شهر هم می خواهند با مردم شادی کنند.

 خلاصش اینکه شهرمون حسابي شنگول بود 

دوربین همراهم نبود فقط تونستم با موبایلم یک عکس از آتش بازی بگیرم

نمی دونم می تونید ببینید یا نه . امیدوارم بتونید


 برای تعجیل ظهور آقا دعا کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 0:5  توسط نجم  | 

یاصاحب الزمان

السلام علیک یا حجه الله

دوستان !

بیایید امشب با همدیگه دوتا دعا بکنیم :

۱- آقامون زودتر ظهور کنه .

۲- ما هم در خدمتش و جزء یارانش باشیم .

یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 22:29  توسط نجم  | 

یادداشت هفتم – خونه جدید

یک خرید درست و حسابی در پیش دارم. خونه ای که اجاره کردم خیلی چیزها را کم داره . بعضی هاشو باید از تهران به اینجا منتقل کنیم. باید از عیال بخوام جمع و جور کنه و بار بزنه .  البته اگه هزنیه حمل غیر همراه آنها زیاد تر از خریدشون در اینجا نشه .

بعضی چیزها را هم که ضرورت بیشتری داره و باید در همینجا تهیه بشه ،  ناچارم که زودتر بخرم که وقتی بچه ها آمدند مشکل عمده ای نداشته باشند. بقیه اش را هم باید خودشون به سلیقه خودشون بخرند. البته با نظارت من! می دونید که چرا ؟ یواش بهتون می گم. خانمها نشنوند :  برای اینکه اگه خانوما رو به حال خودشون بذاری دیگه ممکنه پولی برای ادامه حیات باقی نمونه.

از حق نگذرم ، عیال من اینطور نیست. خیلی مقتصد و صرفه جو است.  دوستان به من گفتند بازارچه های هایی مثل بازار روز های ما هست که همه چیز را ارزانتر می فروشند. با ذائقه ما ایرانی ها هم تناسب بیشتری داره . باید راه اونها را کم کم یاد بگیریم که خرجمون زیاد نشه.

به این بازارچه ها می گوبند :"مغشه" (marche ) . این لغت از ریشه "مغش" ( march) یا راه رفتن و قدم زدن هست و شاید به همین دلیل که در کنار برخی خیابانها برگزار می شه یا محلی برای قدم زدن و خرید کردن هست اسمشو اینطور انتخاب کرده اند.

راستی چند تا خانواده ایرانی هم همسایه دور و نزدیک ما هستند. مستاجر قبلی می گفت افراد خوب و دوست داشتنی هستند. البته سرشون توی لاک خودشونه و نمی خواهند زیاد دیده بشند و ارتباط با هموطنانشون داشته باشند.

خوب به قول معروف به ما چه؟ بذار راحت باشند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 5:8  توسط نجم  |