یادداشتهای دخترم -5
احتمالا از این چیزا شما هم دیدین. دلم نمی خواست این چیزها را بگم و به قول معروف توی سر مال خودمون بزنم. ولی چه میشه کرد. یه واقعیته دیگه.
مادرم بعلت یک عمل جراحی که چندی پیش روی یکی از پاهاش انجام شد نمی تونست به راحتی راه بره یا از پله های هواپیما بالا بره . به همین خاطر از قبل خواستیم برای او یه ویلچر درنظر بگیرند.
اولا با وجود سفارش قبلی ، در سالن فرودگاه مدتی دنبال این بودیم که ببینیم مسئول این موضوع کیه . بعضی ها ابراز بی اطلاعی می کردند و ما را به جای دیگه راهنمایی می کردند. دست آخر یک جوان اخمو و عصبانی حدود بیست و پنج شش ساله یک ویلچر آورد و مادرم روی ویلچر نشست . معلوم نبود از چی ناراحته. مثل اینکه علتش هرچی هست باید ترکشش به ما مسافرای بیگناه بخوره .
من چرخ حمل بار را که دو جامه دان و یک ساک چرخدار دستی مان را روی آن گذاشته بودم به دست داشتم و با هم به سمت قسمت تحویل بار می رفتیم . ناگهان ساک از روی چرخ به زمین افتاد. من ایستادم که ساک را بردارم و سرجایش بگذارم . جوانی که ویلچر مادرم را می آورد و ظاهرا می خواست کمک کند !!! ساک را برداشت و روی پای مادرم گذاشت و به من گقت شما جلو برو ما این ساک را می آوریم !!!
مادرم با کمال تعجب به او نگاه کرد و اعتراض کرد. من هم به او اعتراض کردم و ساک را برداشتم و روی چرخ دستی گذاشتم . اخمهای مردک بیشتر توی هم رفت. مثل اینکه نباید به او اشکال می گرفتیم و باید می گذاشتیم هر رفتار غلطی دلش می خواست انجام دهد. مردک رفتارش بدتر شد. من جلو افتادم و به طرف کانتر تحویل بار رفتم و در صف قرار گرفتم. وقتی به پشتم نگاه کردم دیدم مادرم روی صندلی در وسط سالن قرها شده و از جوانکی که قبلا وصف رفتار بیمارگونه او را گفتم اثری نیست .
من از طرفی ناچار بودم مواظب بارها باشم تا وقتی نوبتم رسید انها را تحویل بدم و کارت پرواز بگیرم و از طرفی نگران مادرم بودم . مادرم برای اینکه خیال من راحت بشه دستش را تکان داد و به من علامت داد که همانجا بمانم و بارها را تحویل بدهم.
بارها را تحویل دادم و برگشتم . صندلی مادرم را به کناری آوردم و منتظر شدم تا زمان سوار شدن برسد. هاج و واج به هم نگاه می کردیم. از خودمون می پرسیدیم این چه وضعیه؟ دلیل این رفتارها چیه؟
فکر می کنید موضوع همینجا تمام شد ؟ نه !!! وقتی بلندگو زمان سوار شدن را اعلام کرد و برای خروج از سالن و رفتن به طرف اتوبوس آماده شدیم جوان دیگری که دست کمی از اولی نداشت آمد . من خوشحال شدم و تشکر کردم. برای سوار شدن به هواپیما از سالن بیرون رفتیم. تا رسیدن به محل توقف اتو بوس کمی راه بود. قسمتی از این راه بدلیل تعمیرات کنده شده بود و نخاله های سیمان و خرده سنگ روی زمین ریخته بود . جوانک دوم مثل کودکی که با یک ماشین اسباب بازی در حال بازی کردن است بدون توجه به مسئولیتی که برعهده دارد و بدون توجه به اینکه مادر من که بدن او هنوز جراحت یک عمل جراحی را برخود دارد روی ویلچر نشسته ، صندلی چرخدار را با حرکاتی نمایشی و سریع از روی خاکها و نخاله های پست و بلند حرکت داد ، از من فاصله گرفت و به اتوبوس رساند و با رفتاری غیر طبیعی ، صندلی را بالاخره با شدت و با قاطعیت !!! به داخل اتوبوس راند.
بیچاره مادرم . دهانش از تعجب به خاطر این رفتارهای بیمارگونه که معلوم نبود دلیلش چیست باز مانده بود و از ترس رنگ به چهره نداشت. با عصبانیت به جوانک اعتراض کردم. جالب است که بدانید او هم تعجب می کرد که چرا به او اعتراض می کنم. مثل اینکه اصلا نفهمیده بود که چه رفتاری داشته وفکر می کرد شاهکار کرده و با آرتیست بازی تونسته کارش را به خوبی انجام بده و حالا باید انعام هم بگیره؟!!!!
از این همه بی نظمی در کارها ، بی ادبی و رفتار نا درست و غیر استاندارد و غیر طبیعی کارگران فرودگاه ، نبود آموزش و دستورالعمل که باید مسئولان هواپیمایی برای توجیه کارکنان خودشان برای روش برخورد با مسافران و بخصوص بیماران اعمال کنند (و این کار را نکرده بودند و من نتیجه اش را دیدم ! ) و همچنین از نبودن نظارت بر این رفتارها تاسف خوردم. دلم نمی خواست در لحظات خروج از کشور نوعی بدبینی و ناامیدی در ذهن من بوجود بیاید.
از خودم می پرسیدم آیا این وضعیت برازنده ما ایرانیها هست؟ چرا رفتارها باید اینطوری باشه؟ آن جوان عصبانی و این جوان بارفتار نامتعادل مشکلشان چی بود ؟ چرا این چیزها را طبیعی تلفی می کنیم و بهش عادت می کنیم؟


